مداد قرمز

مداد قرمز قد کشید، آسمان را نگاه کرد و گفت: خدایا می دانم که یکی از بهترین رنگ های آفرینش هستم می دانم که در زیبایی لنگه ندارم.
مداد قرمز بادی به غب غب انداخت و ادامه داد : من می دانم که همه من را دوست دارند و برای هدیه به دوستانشان از رنگ من استفاده می کننند.
همین جور که مداد قرمز داشت از خودش تعریف می کرد یکباره صدای همهمه بلندی به گوشش رسید... صدا از استادیوم فوتبال بود.
صداها داشتند علیه تیمی با رنگ قرمز شعار می دادند !! 

یه شعر دیگه از فروغ

شب بر روی شیشه های تار
می نشست آرام چون خاکستری تب دار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاج ها جادوگر مهتاب..
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
 
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغ ها سبز
چشم هایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش
کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا
به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی..
 

پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی
رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست...