مداد قرمز

مداد قرمز قد کشید، آسمان را نگاه کرد و گفت: خدایا می دانم که یکی از بهترین رنگ های آفرینش هستم می دانم که در زیبایی لنگه ندارم.
مداد قرمز بادی به غب غب انداخت و ادامه داد : من می دانم که همه من را دوست دارند و برای هدیه به دوستانشان از رنگ من استفاده می کننند.
همین جور که مداد قرمز داشت از خودش تعریف می کرد یکباره صدای همهمه بلندی به گوشش رسید... صدا از استادیوم فوتبال بود.
صداها داشتند علیه تیمی با رنگ قرمز شعار می دادند !!
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:45 AM توسط Ronak
|